تبليغاتX
کوچه

کوچه

از یک نقطه شروع میکنم ، امیدوارم به یک نقطه هم ختم شود ولی بر خلاف انتظار به یک دایره رسید

 یک دایره نه، دو ، سه ، چهار و ...... دوایری که می چرخند در جهتهای مخالف هم واین یعنی گرداب !

نقطه ای که در نهایت به گرداب تبدیل شد ویا به عبارت بهتر در گرداب غرق شد و من .... کجای این

ماجرا هستم ؟ ماجرا این است که من همان نقطه هستم وگرداب هم دنیای شماست !

مقاومت بی فایده است همه نقاط در نهایت به گرداب می رسند و من هم .

من همان نقطه هستم ، همان تفاله چای ، وهمان سایه ....اگر حقیقتی وجود داشته باشد ،

 این است که من سایه ام و بحث بر سر نقطه وگرداب یا  وحدت در کثرت نیست که در ابتدا  انفصال و

دوگانگی باشد وبعد اتصال ویگانگی .چون در عالم سایه ها از این بحث ها نداریم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:53  توسط سایه  | 

سایه عزیزم : من هنوز کلمه ای از اینکه چه اندازه خوشحال می شوم ، تو را بشنوم و نه صرفا" ببینمت

 نرانده ام . تو در خواهی یافت سایه را دوست می دارم ، همچنانکه نور را .برای اینکه زیبایی رخسار ،

وضوح کلام ، استواری منش برجا بماند ، سایه نیز همانقدر ضروری است که نور !......

نیچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:5  توسط سایه  | 

.......

هرچقدر هم که بخواهی فرار کنی ، به هرجا وهرچیز متوسل میشوی .......

اما در نهایت متوجه میبینی که راه فراری نیست.  هر کاری هم که کنی کشف خواهی شد تو فقط 

 میتونی به خودت پناه ببری ! واینکه خودت مطمئن ترین راه هستی .بعد متوجه میشی  که نمی تونی

روی خودت حساب کنی . چون تو فقط یه سایه ای  تا حالا کسی به سایه ها اعتماد نکرده !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:6  توسط سایه  | 

یک مرد ویک دختر روی دو صندلی چوبی نشسته اند در دست مرد

 

یک کاسه لب پریده ویک قاشق می بینم . او در حال غذا دادن به دخترک

 

است.  دخترک مریض به نظر می رسد.

 

پشت سرشان یک در هست که بیشترش از شیشه است  وبه پنجره شبیه تر

 

است اما چیزی از پشت شیشه دیده نمی شود !!

 

همان در است که باز شده واز لای آن درخت خشکی دیده میشود  زیر

 

درخت چیزی برجسته به نظر می آید.در این تاریکی زیاد واضح نیست

 

بیشتر شبیه یک سنگ قبر است .سایه ای در رابست دیگر چیزی نمی

 

بینم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط سایه  | 

خود عزیزم سلام احوالت را نمی پرسم چون می دانم در چه حالی! می دانم چیزهایی که می نویسی چرک

نویس است و می دانم که داری کلمات را میکشی وبغضهایت را خفه میکنی همچنین میدانم که نوشته هایت را

ازخودت هم میدزدی! ومی دانم که بی تقصیری ..........

با این حال چیزهای زیادی را درموردت نمی دانم مثلا نمی دانم چه بلایی به سرت امده وچرا درمانده شده ای

    خود عزیزم نیروی خیال همیشه فریبت می دهد وگمان میکنی که میتوانی دنیا را تغییر دهی ! همه نقشه ها

را می کشی ومهره ها را میچینی اما موقع بازی که میشود کم می آوری وتازه میفهمی حتی قدرت تغییر دادن

خودت را هم نداشتی .

خودعزیزم نمی دانم چه شدکه دوقسمت شدی و داری برای خودت نامه می نویسی اما میدانم که بی تقصیری

آه من چقدر میدانم و چقدر نمی توانم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:8  توسط سایه  | 

احساس گنگی دارم ،یعنی از اول این حس را داشتم . از آن روز که مادر وپدرم را از بهشت انداختند

 بیرون.از همان موقع در حال کش آمدن هستم (درست مثل یک آدامس) . چرا اینقدر طولانی شده ام ؟

اولین بار که آن اتفاق افتاد از آن بالا به این پایین کش خوردم .فکر اینکه دوباره کش بخورم وسر جای اولم

برگردم برایم رویای شیرین دست نیافتنی بیش نیست. اما مگر ما چه هستیم؟ مجموعه ای از رویاهای

دست نیافتنی!

چیزهایی که می خواهیم باشیم واغلب نیستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:9  توسط سایه  | 

چکه چکه می شوم و فرو می روم در زمین

یاد اول ماجرا می افتم

یاد یک روح سر کش وغمگین

کسی نبود کمکش کند

او که نمی خواست ................

بی خیال !!!

ماجرا چیز دیگریست غیر ازاین

وباز چکه چکه فرو می روم در زمین..

راه فراری نیست

باید صبر کرد تنها همین !

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:25  توسط سایه  | 

وقتی یکی بهم گفت توی دنیای فانتزی گیر کردی اول از دستش عصبانی شدم ولی بعد مدتی به حرفش فکر کردم البته برای اینکه خلاف حرفش را ثابت کنم لا اقل برای خودم.

ولی بد بختانه نتیجه عکس گرفتم حالا مطمئنم که توی دنیای فانتزی هستم .نفهمیده بودم چطور اینقدر از دنیای آدمها فاصله گرفته بودم . جای شکرش با قی بود که این مشکل فقط مال من نبود. خلا صه یک هفته درگیر این جمله بودم .باید چه کار می کردم ؟ دنیای من وآنها!!!!!!!!!

مرز بین خیال وواقعیت ؟!  بعد از کلی مجادله با نفس به این نتیجه رسیدم که :دنیای من واقعی تر از دنیای بقیه بود . به هرحال من تصمیم خودم را گرفته بودم . خیال ترک دنیای خودم را نداشتم . فهمیده بودم که در دنیای فانتزی من واقعیت، واقعی تر بود ودر دنیای واقعی آنها واقعیت فانتزی میشد.من دنیای سایه ها را ترجیح می دهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:48  توسط سایه  | 

دوست دارم وقتي مردم در بلند ترين جاي دنيا دفن بشم تا نه كسي به ديدنم بياد و  نه من از كسي

انتظار داشته باشم كه اين كار را بكند.

اون پايين هميشه سرد  وتاريكه .اونجا ديگه مشكلي ندارم اونجا هميشه سايه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:58  توسط سایه  | 

گناهان همه اجدادم روي شانه هايم سنگيني ميكند آنقدر خسته ام كه همه زمانهاي از دست رفته عمرم را براي استراحت احتياج دارم واگر بخواهم استراحت كنم دقيقا همين قدار زمان رابراي فكر كردن كم مي آورم احساس ميكنم گيج ترين خلق اله هستم .

خيلي خسته ام به دوروبرم كه نگاه ميكنم همه خوابند وبراي هيچ كس مهم نيست كه من هم خسته ام  حالا ديگر براي من هم مهم نيست كه هيچ كس حرفم را نمي فهمد .

"من كه از باز ترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم" .

طفلك سهراب حق داشت !!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:0  توسط سایه  |